تبليغاتX
دهکده سبز
زندگی زندون سرد کینه هاست زندگی درد تموم آدماست

 

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....

باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....

کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....

کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم....

 ای کاش... ، کاش ، کاش...

دلم بدجور هوای تو را کرده عزیزم...

 دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم....

باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند

و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ،

 امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند ....

و ای کاش در کنارم بودی ...

کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی....

باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ،

 با نبودنت در کنارم گویا در این دنیا تنهای تنهایم ....

بی کس ،

بی هم نفس

 میروم با همان پاهای خسته ،

 در جاده ایکه به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....

کاش که تو در کنارم بودی....

آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....

سخت است ولی باید نشست در گوشه ای

 و

 گریست

 و

 انتظار کشید

 تامن به سوی تو بیایم.............




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط یاس  | 

َعید سعید غدیربر همه شما عزیزان مبارک

عاشق کسی باش که:

 

هميشه براي كسي بخند كه ميدوني بخاطر تو شاد ميشه...

واسه كسي گريه كن كه ميدوني وقتي غصه داري و اشك ميريزي

 برات اشك ميريزه...

براي كسي غمگين باش كه در غمت شريكه...

عاشق كسي باش كه دوستت داره ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط یاس  | 

حال کردین با این عروسکای نازو مامانی.الهی من فداشون بشم

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط یاس  | 

بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت بی آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت بی هيچ سخنی گوش خواهم داد بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد بی هيچ گرمایی كنار آشيانهی تو آشيانه می كنم و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط یاس  | 

عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد


love is wide ocean that joins two shores
 

زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن

life whithout love is none sense and goodness without love is impossible
 

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود

love is something silent , but it can be louder than onything when it talks
 

عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني

love is when you find yourself spending every wish on him
 

عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند

love is flower that is made to bloom by two gardeners
 

عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد

love is like a flower which blossoms whit trust
 

عشق يعني ترس از دست دادن تو

love is afraid of losing you
 

پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد

no matter what the question is love is the answer
 

وقتي هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد که عشق براي همه چيز کافيست

when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough
 

زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند

love is the one thing that still stands when all else has fallen
 

عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد

love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it

 عشق فراموش کردن خود در وجود کسي است که هميشه و در همه حال شما را به ياد دارد
 
love is totally forgetting yourself to someone that is always remembering you at all times

 

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط یاس  | 

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم
نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم
زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را
بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد
می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در
ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم،
بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد
می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم
کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم
خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم
مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

 

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

"
ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط یاس  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط یاس  | 

دستامون اگر که دوره

                         دلا مون که دور نمی شه

دل من جز با دل تو

                      با دلی که جور نمی شه

تو می خوای مر مر قلبت

                     آب شه و گرمای عشقم

دلت از سنگ عزیزم

                       سنگی که صبور نمی شه

فاصله ها ... فاصله ها...

                  اونو به من برسونید

فاصله ها... فاصله ها ...

                 درد منو نمی دونید

بردن اسم تو از یاد

                 کاریه که خیلی سخته

دل تو نقشه ی قلبت

                    که تو آغوش درخت

تو دلم همیشه جات

                   همیشه دلم باهات

یاد من هر جا که باشی

                    مثل سایه پا به پات

گفتی بمون با من بمون گفتم می مونم

گفتی با دلتنگی بخون گفتم می خونم

گفتم که مست و عاشقم دیوونه ی تو

هر شب خرابم گوشه ی میخونه ی تو

گفتی ببندم عهد و با یاد تو بستم

تاج غرورم رو به زیر پات شکستم

گفتی که باید عاشق و دیونه باشم

چون ساقی هر شب می کش میخونه باشم

گفتی که باید خاطرم شرط تو باشه

راه خیال خسته ام خط تو باشه

گفتی که بر یاس تنت پیرهن بدوزم

چون شاپرک باشم که از ترست بسوزم

گفتی که دستمو بگیر گفتم می گیرم

گفتی که از عشقم بمیر گفتم می میرم

گفتم و گریه کردم و پای تو ساختم

این دل سر به راه و آسون به تو باختم

چرا با این که می دونم خطا کرده

هنوز دلگرم امیدم که برگرده

ای که توئی همه کسم بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم ...

 

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط یاس  | 

...عشق اگر پای عاشق در میان نباشد , نیست.

اما در دوست داشتن جز دوست داشتن

و دوست , سومی وجود ندارد.

...آری! دوست داشتن از عشق برتر است

 و من , هرگز , خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند ,

پایین نخواهم آورد .

(دکتر شریعتی)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط یاس  | 

  سلام آقا جون

   امروز پنجشنبه است

    تا كي مي‌خواي ما رو چشم انتظار بذاري

                         مگه نمي‌دوني
                       
من نمي‌تونم انتظار بكشم
                       
بيا ديگه طاقتمون تموم شد


           هر جمعه تا بعدازظهر مي‌شه منتظرت مي‌شم لب پنجره
          
مي‌گم شايد اين جمعه بيايي از راه

         ولي وقتي شب مي‌شه من مي‌مونم و يه دنيا دلتنگي و
        
يك چشم پر از انتظار و لبريز از اشك
                                                   
چشماني باراني

 

          آقاجون فقط مي‌ري پيش خوبا
         
باشه ما بديم
         
ولي مگه ما دل نداريم
         
ما رو خاطرخواه خودت كردي
         
بعدم رفتي پشت پرده
        
ما مي‌مونديم

        حسرت يه غروب جمعه كه بيايي از راه
       
ما بدبختيم
       
بيچاره ايم

 

                         ببوسم خاك پاك جمكران را
                        
تجلي خانه پيغمبران را

 

                 تويي كه عشق ممتدي

                 بيا بازم منتظرتم

                شايد اين جمعه بيايي

                و اين چشم پرانتظار رو با خودت ببري

                 بيا

               مهدي جان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط یاس  |